آن شب خواب دیدم
که تو کیسه ی زباله یی در دست داشتی
و در خیابانی خاکستری و مه آلود و خلوت
به دنبال ماشین آشغال بری می دویدی!
من در آن لحظه
از لا به لای آشغال ها تو را نگاه می کردم
و با یک چشم!
هق هق می خندیدم!
که تو کیسه ی زباله یی در دست داشتی
و در خیابانی خاکستری و مه آلود و خلوت
به دنبال ماشین آشغال بری می دویدی!
من در آن لحظه
از لا به لای آشغال ها تو را نگاه می کردم
و با یک چشم!
هق هق می خندیدم!
