روزی شاعری به نزد خدا رفت
تا از سازما ن های سرکوب گر شکایت کند...
خدا به زیر عرش آسمانی اش نظر فکند و گفت:
((فرزندم!
محکم بسته ای در را؟))
تا از سازما ن های سرکوب گر شکایت کند...
خدا به زیر عرش آسمانی اش نظر فکند و گفت:
((فرزندم!
محکم بسته ای در را؟))
که تو کیسه ی زباله یی در دست داشتی
و در خیابانی خاکستری و مه آلود و خلوت
به دنبال ماشین آشغال بری می دویدی!
من در آن لحظه
از لا به لای آشغال ها تو را نگاه می کردم
و با یک چشم!
هق هق می خندیدم!
حتا هوا را بسته بندی کرده بودی
و سهم هر روز مرا
در کمد گذاشته بودی
همیشه به فکر من بودی
امیر رضا ناصری