نه تو برگای اون کتاب کتُ کلفت
نه تو روشنای اون بیابونی که مجنون دوره ش کرد
نه تو کجاوه یی که خیس گریه های لیلی بود...
لیلیُ مجنون به هم رسیدن
رو یه تخت فنری
که صدای فنراش
گوش الهه ی عشقُ کر می کرد!
نه تو برگای اون کتاب کتُ کلفت
نه تو روشنای اون بیابونی که مجنون دوره ش کرد
نه تو کجاوه یی که خیس گریه های لیلی بود...
لیلیُ مجنون به هم رسیدن
رو یه تخت فنری
که صدای فنراش
گوش الهه ی عشقُ کر می کرد!
آخرین بیل خاکُ رو سرم خالی کنه
زیر اون کرباس سفید
یه نفس راحت می کشم ُ
به کرمای گشنه بفرما می زنم ُ
واسه یه خواب بی دغدغه آماده می شم!
نمی دانم روز چه قدر یاوه دارد و شب چه قدر تاریکی.من میان این پله ها مانده ام نفسم دیگر یاری
نمی کند همه ی این پله ها را بالا بروم.در همین طبقه که طبقه ی دوم است می مانم.
زنگ خانه ای را می زنم .
پیرزنی با زحمت می آید.در را می گشاید.نمی دانم به پیرزن چه بگویم.می گویم:سلام.خداحافظ.
پیرزن در خانه را با ملایمت می بندد.چراغ ها ی طبقه ی دوم را بی پروا روشن می کنم.
در خانه ی دیگری را می زنم.
جوانی آراسته آرام در را باز می کند.نمی دانم به جوان چه باید بگویم.
می گویم:سلام.خداحافظ. جوان با ملایمت در خانه را می بندد.
چراغ ها ی طبقه ی دوم را خاموش می کنم.
در خانه ی دیگری را می زنم.
دختری جوان در را باز می کند.به دختر می گویم:این جا طبقه ی چندم است؟ می گوید : بر دیوار
نوشته: طبقه ی دوم.
دختر در را با ملایمت می بندد.از خانه بیرون می آید بازوی مرا می گیرد با زحمات از پله ها
به خیابان می آیم. دختر میان جمعیت محو می شود.با زحمت و نا امیدی به ساختمان باز می گردم.
به طبقه ی دوم می روم. در خانه ی پیرزن را می زنم ـ کسی جواب نمی دهد ـ در خانه ی جوان آراسته را می زنم - کسی جواب نمی دهد -
سرای دار ساختمان به سراغ من می آید.می گوید:
پیرزن و جوان آراسته در همین ساعت
۴ بعد از ظهر که من و شما به هم حرف می زدیم
در خانه ها ماندند پس از شنیدن زنگ
در یک حریق سوختند.