((ام،می تونی یه راز رو نگه داری؟))
((معلومه))
((به خون قسم می خوری؟))
((ببین تی...))
((آهان،دکتر یادم رفته بود.از وقتی که از خونه رفتی،دیگه راه و رسم زندگیت خیلی بهتر از ما شده.))
امت آهی کشید و دستش را دراز کرد.وقتی تیغ چاقوی برادرش سرخ شد ناله ای کرد و چهره در هم کشید.
((خب رازت چیه؟))
خون بین انگشت شست هر دو جریان یافت
((ام... می دونی،من ایدز گرفته ام،رفیق))
