در تاریک و روشن خانه ی محقرش نشسته بود و گاه گداری زیر لب چیزهای نامفهومی زمزمه میکرد.صدای تلک و تلک کولر آبیشان هم مثل همیشه رفیق خلوتش بود.تنها نوری که کم و بیش تاریکی اتاق را به هم میریخت نور تلویزیون توشیبای سیاه و سفیدی بود که هر وقت بچه ها ازدیدن کارتون سیر میشدند ، نوبتی هم به او می رسید تا وقتی برای دنبال کردن اخبار پیدا کند. اخباری که خیلی وقت بود حال دیدنش را نداشت.زل زده بود به تلویزیون که پاورقی شبکه خبر توجهش را جلب کرد.نزدیکتر رفت و صدایش را بلند کرد.مرد موقری از برنامه های سازمان خودش برای ایجاد تسهیلات رفاهی و وامهای کمک درمانی جانبازان میگفت: "هدف ما قدردانی از این عزیزانست .عزیزانی که جانشان را کف دست گرفتند و هر چه داشتند و نداشتند درطبق اخلاص..." تلخندی زد."مردک مسخره!" صدای خنده ش توی سرفه های خشک و پی در پی اش محو شد.یاد روزی که شیمیایی شد افتاد.همیشه کنجکاو بود ببیند این شیمیایی که میگویند چی هست.آن روز دید.یک اسکادران از اف۱۶ های عراقی نشانش داد نه به او که به کل گردان...فاور بعد از دو سال و خورده ای در حال سقوط بود.انفجارهای پیاپی و ابرهای سفید. رفقای هم سنگرش میگفتند همچین مچاله شده بودی که امداد نتوانست با برانکارد منتقلت کند.مجبور شدند در ملحفه بپیچندت و با وانت بفرستنت عقب...مرد توی تلویزیون هنوز داشت حرف میزد:"انشالله در برنامه ی چهارم توسعه..." خاموشش کرد.هنوز جای تاولهای آخرین باری که رفلکس شیمیاییش عود کرده بود روی تنش میسوخت. حرفهای زهرا مدام توی سرش میکوبید:" بابا! به خدا من جهیزیه نمیخواهم.همین یک میلیون هم یک میلیونه.دو سال است که داری تو همه ی بنیادها و سازمانها بدو بدو میکنی تا ولش را جور کنی.همین الانش هم کلی دیر شده.هر دفعه هم فواصل رفلکسهایت کمتر میشود. تو باید بروی فرانسه، میفهمی بابا..." بغضش گرفت.آتنای شش ساله ش دزدکی سرش را از رو بالشش بلند کرد و رای آب خوردن از جایش بلند شد. بابا را که دید آرام رفت طرفش و خودش را توی بغلش جا کرد."بابایی!"...جای تاولهایش دوباره میسوخت ولی به روی خودش نیاورد:"جان بابایی؟"...ـ"بابایی مامان امروز همه ش گریه میکرد.چرا؟!"....دستی به موهای آتنا که ناشیانه بافته شده بود کشید و گفت:"مامانا حق دارند گریه کنند."...آتنا آب دهانش را قورت داد و دوباره با لحن بچگانه ش گفت:"آخه زهرا هم گریه میکرد.مگه اونم مامانه؟"...سرش را انداخت پایین و سعی کرد آتنا نبیند چشمهایش قرمز شده...
هفته ی بعد که برای گرفتن داروهایش از داروخانه ی هلال احمر برمیگشت حالش به شدت خراب شد .رنگش کبود شده بود و بی وقفه خون استفراغ میکرد.مردم عبوری به بیمارستان منتقلش کردند. فردا زن و بچه هایش هم بالای سرش گریه میکردند و دعا میخواندند...دکترها ولی میگفتند دیر شده.عصر پانروز مجری شبکه ی خبر خبرش را اینگونه آغاز کرد:" بسم رب الشهدا و الصدیقین...با خبر شدیم جانباز شیمیایی ...."
ماه بعد پستچی نامه ای را از یکی از بنیادهای ایثارگران و جانبازان آورده بود به این مضمون که باوام درمانی سه میلیونی شما برای اعزام به فرانسه موافقت شده.چند دقیقه ای ایستاد و زنگ زد. از همسایه ها پرس و جو کرد و فهمید دیگر کسی در اون ۴ دیواری آجری زندگی نمیکند....
---
پیوست ۳: بلاگرولینگ مستهجن بود؟
+ نوشته شده در ساعت
1 AM  توسط آگر
|
قلبم تقدیم به تو
با همه ی چربیهای روی دیواره ش
با همه ی سرخرگهای دهن باز و سیاهرگهای روی هم خوابیده ش
با همه ی عروق کرونریش
با آبشامه ی لیز دورش
با همه رسوبات کلسترول و لخته های خون توش
فکر نمیکنم زیاد خوشت بیاد...
+ نوشته شده در ساعت
1 AM  توسط آگر
|
آن روز پیاده
تا تو میدویدم
امروز بی تو
پرواز میکنم
آن روز كه پیاده میامدم
با من نبودی
امروز كه پرواز میکنم
بی من نیستی...
+ نوشته شده در ساعت
1 AM  توسط آگر
|
ــ یار دبستانی من، تر که ی بیداد و ستمو رو تن ما ببین و بگو با من و همراه منی یا نه؟
ــ یه دقیقه بذار ببینم توپ قلقلیم که زدم زمین تا کجا هوا میره، بعد...
+ نوشته شده در ساعت
12 PM  توسط آگر
|
عریان و مرطوب از همیشه ها، سرشار از نطفه های نبسته در دل شهوت شب، از بستر هرزگی و پوکی آدمها، از خوشه های نارس گندم که زیر پستان میگیرند و شیر میدهند، از زوزه ی دراز حیوان، ناشی از تحریک اعضای خاص، از قاعدگی ماهیانه پشت پستوهای بلوغ ، از شب و نرمی و لیزی زیر پوست و داغی بیرون...
--
ببینم، این جودی آبوتهایِ فروغ خونِ ساختار شکن، وقتی بلاگ می نویسند اروتیکشون میگیره یا وقتی اروتیک میشن نوشتنشون میگیره؟!
+ نوشته شده در ساعت
12 PM  توسط آگر
|
سرم باز گیج میرود و تنه م سعی میکند نگهش دارد.می بندم و دوباره بازش میکنم.تاریکی خودش را چپانده روی نور چراغ رومیزی ای که روی تخت افتاده و من خودم را چپانده ام زیر فضای اتاق کم اکسیژنم. لعنتی ها عجب سمفونی راه انداخته اند.چرا تا حالا نفهمیده بودم از فرکانس صدای جیرجیرکهای شب بر خلاف سر ظهری هایش زاری میبارد.زار تر از صدای خش خش جاروکش شهرداری شیفت شب. زنی در خیابان میدود - نمی بینمش ولی حتما" میدود- و فحش مادر میدهد و من حوصله ی حدس زدن دلیلش را ندارم.روی کتابم قوز میکنم.ریه هایم که از بچگی یکی در میان وظایف حیاتیشان را می پیچاندند، چند ماهیست استراتژِی نابودی غافلگیرشان کرده و به گوه خوردن افتاده اند و من فقط به زور نوشته های خرچنگ قورباغه ی روان نویس پزشک دوست داشتنی و بورد تخصصی دارم از خارجه این کیسه های صورتی رنگ آویزان به نایم را به باز و بستن وا میدارم و خواب و بیداری ام را متر میکنم. نور روی صفحات تولستوی می ماسد.انا دیگر زیبا نیست، چمدانش را جمع کرده و منتظر ایستاده.چند دقیقه بعد سرش سردی آهن جلوی چرخهای قطار را لمس میکند و می میرد و خودش هم سرد میشود.لوکوموتیو سوت زنان نزدیک میشود.راننده ش حتما" یک مست اهل سن پطرزبورگست که بطر ویسکی اش را به سقف آویزان کرده.یک دقیقه، سی ثانیه، دو ثانیه و لبهای آنا له میشود و میچسبد به سطح داغ از اصطکاک چرخهای قطار و دیگر سکوت...فرونسکی خوابیده. تولستوی پیر، تو چه خوب میدانی چگونه مردان زشتی مثل خودت و مثل کارنین رابه عرش ببری.{دوست دخترم عصر زنگ زد و برایم آرزوی سلامتی کرد و من الآن یادم افتاد.حتما" وقتی سرش روی شانه های معشوق جدیدش چسبیده و او باموهایش ور میرود}شاید به همین خاطر است که کتابهایی که نویسنده ش زشت بوده را دوست دارم. سیلورستاین کچل را که یادت هست؟ پسرک شعرهایش گلهای بنفشه را با ادرارش آب میداد.روی تختم پهن میشوم و صدای جیرجیرش بلند میشود. سرم گیج میرود و تهوعم میزند به گلو و اسید معده م مخاطش را میسوزاند و میرود درون حفره بینی ام و آنجا میماند. سرفه ام میگیرد.می غلطم و نیم خیز میشوم.تخت همین جور جیر جیر میکند.همیشه از تختها وحشت داشتم که سرنوشت دنیا را همین تختها تعیین میکنند. جایی که اگر تک نفره باشد نیمی از عمر و تقربیا" همه ی تصمیمهای مهم را رویش میگذرانیم و میگیریم...قلبم آرامتر از همیشه مشغول انجام وظیفه ی خطیرش است و نمیداند گلبولهای قرمز خونم دیگر حال حمالی اکسیژن را ندارند. خنکی هوا با بوی شب بو ها و سمفونی جیرجیرکهایی که ریتمشان عجیب تند شده قاطی میشود.تصویر همینگوی جلوی پنجره ی رو به ساحل اتاقش در کوبا از ذهنم میگذرد.تصویر موسولینی چاق در حال هارت و پورت و تصویر دوست دختر مهربانم روی شانه ی معشوق جدیدش. تهوعم بالا میگیرد. تقریبا" تا سقف محوطه ی دهانیم.کیسه های آویزانم دارند روی هم میخوابند و بنفشی میگیرند. تنه م شل میشود و نوری که از لای مردمکهای گشادم رد میشد، توی اعصاب بیناییم گیر میکند و یک لحظه بعد هوا هم دیگر پایین رفتن یادش میرود.هی پسر...دستهایم را ستون میکنم و نهایت زورم را میزنم تا بلند شوم که... سه و نیم متر می پرم هوا و سرم میخورد به سقف. تعجبم را با خودم میکشم طرف تلفن. دارم شماره ی یکی - مثلا"دوست دختر مهربانم - را میگیرم که نگاهم میفتد به خود سردم که روی تخت خوابیده است و چیزهایی از دهانش خارج میشود و میریزد روی صفحه ی آخر تولستوی و لبهای به چرخ قطار چسبیده ی آنا. گیج میشوم . پاهایم راه میفتند طرف پنجره.جیرجیرکها آرام ولی متفاوت میخوانند.مرد جاروکش قوز کرده و یواشکی سیگاری آتش میزند.
+ نوشته شده در ساعت
12 PM  توسط آگر
|
همه ی بارِ ماضی های بعیدِ ابری و سرد
- روی دوشِ حالهای استمراریست،
- تو هنوز در همه ی صیغه های من تاب بازی میکنی
- و من فقط یک آدامس بادکنکی بزرگم
- - چسبیده به یک ماضی ابری دور -
- در استمرار حال ها مشغول کش اومدن...
- .
- .
+ نوشته شده در ساعت
12 PM  توسط آگر
|
دومین چیزی که در زندگی بیشتر از افغانیهای سختکوش صف بربری که همیشه یکی دو تنور عقبت میندازند آدم را معطل و مردد میکند دخترای ساکتی هستند که ظاهرا" تست پاستوریزگیشان مثبت است و باطنا" به تمام نقطه ضعفهای آدم عشق همه جانبه ی آنارشیستی تعارف میکنند...
+ نوشته شده در ساعت
12 PM  توسط آگر
|
اینجوری شد که چشمم از غروبهای کافکایی ترسید.از سایه های دراز سه چهار متری که از پا میچسبند به پای آدم و اینکه همیشه یک نفر هست تا اسمت را شوخی شوخی اشتباه صدا کند و آدم جدی جدی همه ی هویتش را گم کند. نپرسید، هیچ جا خبری از هیچ کسی نیست.
+ نوشته شده در ساعت
12 PM  توسط آگر
|
گفته بودم اینجا که پاریس نیست تا هر کس کار خودش را بداند.بدمن ها بروند با صدا خفه کن یکی را اشتباهی بکشند، آدمهای دِپ زده بارانی بپوشند بروند سن میشل، عینکی ها فیگارو بخوانند و بقیه هم صبح سروقت بروند دانشگاه. اینجا قرارها را باید یکساعت کشید عقب، من هنوز هر دفعه که میزنم بیرون یکساعت بعد یادم میاید چرا...
+ نوشته شده در ساعت
12 PM  توسط آگر
|
هیچ کریس دی برگی اما واسه شبهای ما گیتار هم کوک نمیکنه
بی خیال بم و زابل
کاباره های بیروت رو بایست ساخت.
+ نوشته شده در ساعت
12 PM  توسط آگر
|
پدربزرگ خوب میدانست چرا مردم صبحهای پاییز روز بعد خیلی شاعرترند. وقتی خودمانی تر میشد، یاد هزار و نهصد و چل پنجاهش میفتاد و پنهانی از مامان بزرگ، میگفت هیچوقت نباید با کسی که بیشتر از خود آدم مسئله دارد، خوابید. حالا دوزاریم افتاده شبهایی که به زور میفتی روی ذهنم - لبخند - مسئله دار میشوم. فردایش اگر پاییز هم نباشد من پاییزی ام، شاعرترم، وبلاگ هم خط خطی میکنم.
+ نوشته شده در ساعت
12 PM  توسط آگر
|
واقعیت اینه که دوراهی هایی که هیچوقت کسی نیومده تابلویش را دستکاری کند گیج و گم و گورترم میکنند. ایمان آوردم که وقتی همه چی عادیه یعنی یک چیزی غیر عادیه.
هوم؟
+ نوشته شده در ساعت
12 PM  توسط آگر
|