تبليغاتX
آگر

آگر

 اصلا میدونی چیه؟

 

 

گور بابات! 

+ نوشته شده در  ساعت 1 PM  توسط آگر  | 

  • حق با سارتر بود
  • همیشه سه ی بعد از ظهر
  • برای هر کاری که فکرش را بکنی خیلی دیر است
  • برای هر کاری که فکرش را بکنی خیلی زود
  • -  
  • اسپرمها اگر قدرت تصمیم گیری داشتند
  • الان خیلی ها یا نبودند یا یکی دیگه بودند
  • -
  • من درست سه و پنج دقیقه ی بعد از ظهر به دنیا اومدم
  • + نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط آگر  | 

  • " ما اعتقاد نداریم ، فقط میترسیم..."
  • --
  •  گاهی عقاید یک مرد اسکیمو، از همه ی سبیل کلفتای خرفهم آلمانی و ریش درازای فسیل یونانی، شرق شناسای کله گنده ی مغرض و اوسیوسهای متوهم چینی به حقیقت نزدیک تر به نظر میاد.
  • + نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط آگر  | 

    لئوناردو، اگر موجودی که در شام آخرت کنار مسیح کشیدی یوحنای حواری نباشه و واقعا" مریم مجدلیه ی بدکاره و حامله از مسیح باشه خیلی نگران دنیایی میشم که پسرِ خالقش پنهانی با بدکاره ای ازدواج میکنه و اسرارشو دوهزار سال بعد نقاشها فاش میکنند...!
    + نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط آگر  | 

    - غلام همت آنم که به این هولدن کالفیلدها و زن تِناردیه های شاسگول وب نویس بفهماند برای پیشنهادات روانشناسی و شکستن تابوهای پایین تنه ای و بلوغ جاهایی عملی تر و تاریکتر از وبلاگ هم هست. و بعد خدا را شکر میکنم که گاندی مرد و وبلاگ نداشت تا دم به ساعت اعصابم را با ناخن سوهان بکشد...
    + نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط آگر  | 

    + نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط آگر  | 

     

    ديشب حامله شدم. دست خودم نبود. هر کاري کردم پيشگيري کنم نشد که نشد؛ زندگي اين حرفها حاليش نمي شود. وقتي خسته است و کمي هم مست است و حالش خراب است ترتيب آدم را مي دهد و گوشش هم به هيچ حرفي بدهکار نيست. اولين بارش هم نيست. من هم ديگر زياد مقابله نمي کنم، هر از گاهي که مي بينم دوباره وضعش خراب است همينطور مي گذارم کارش را بکند و مرا به حال خودم رها کند و برود. ولي اينبار به نظرم حامله شده ام، مستي و بي خيالي و بي فکري بالاخره کار دستم داد.

    بچه ام را نگه مي دارم. اسمش را هم فعلا مي گذارم گاف. بعدا که بزرگ شد از خودش مي پرسم چه اسمي را بيشتر دوست دارد، تا با آن صدايش بزنم. او مثل من نخواهد بود. او آدم خوبي مي شود. گياهخوار مي شود. او باهوش مي شود، ولي تنبل و خودخواه و مغرور نمي شود. او مهندس نمي شود؛ او نقاش مي شود. او خوش قيافه است و قد بلند مي شود، ورزش هم مي کند، ولي اصلا زياده روي نمي کند. او برعکس بقيه آدمها مي شود : او با تک تک آدمها فرق دارد ولي خودش اين را نمي داند. او خوشبخت مي شود.

    او به دانشگاه مي رود. او يک روز در دانشگاه عاشق مي شود و يک روز در عشق شکست مي خورد. او دوباره عاشق مي شود و دوباره شکست مي خورد. ولي او نا اميد نمي شود. او يک درخت مي کارد، و هيچ روزي فراموش نمي کند به آن آب بدهد. او کتاب مي خواند. او عينکي است، و لنز هم نمي گذارد. او فکر مي کند، ولي فقط به اندازهء لازم. او زياد حرف نمي زند، ولي سکوت هم نمي کند. او زياد مي خندد، ولي قهقهه نمي زند. او خيلي آرام راه مي رود. او همهء اين کارها را مي کند، و تمام آدمهاي ديگر را هم مثل خودش مي بيند.

    نه نه، اشتباه مي کنم. من هيچ کدام از اينها را نمي دانم. من نمي دانم او چه کسي مي شود. من نمي توانم براي اينکه او چگونه چنگال را دستش بگيرد تصميم بگيرم. او شايد دلش خواست چاقوکش شود. شايد از دروغ گفتن لذت ببرد. شايد موهايش را بلند کند و چاق شود. شايد يک روز توي يک صف بزند و نوبت آدمهاي پشت سرش را رعايت نکند. شايد يک روز در خيابان تصادف کند و فرار کند. شايد يک نفر را بدبخت کند.

    نه. ولي انقدرها هم بد نمي شود. حالا ممکن است هيچ کدام از کارهايي را که من دوست دارم نکند، ولي خيلي هم آدم بدي نمي شود. بيچاره، چقدر تنها مي شود، او مثل خودم مي شود. گناه دارد. بچه ام را مي اندازم. از اين به بعد هم بيشتر دقت مي کنم تا هر وقت زندگي ترتيبم را داد حامله نشوم. درست نيست...بچه گناه دارد.

    + نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

    تختخواب مکان مناسبي است براي ملاقات کساني که فکر مي کني دوستشان داري، آن هم يک ملاقات خيلي نزديک، ... خيلي خيلي نزديک... ، و نزديکتر.
     لبهء پتو مرز مناسبي است بين يخبندان حرفها و نگاهها و داغي سوزندهء پوست بقيهء اعضاي بدن.
    روبرو جهت مناسبي است براي خيره شدن، به قصد تظاهر به بي ميلي.
     کتاب وسيلهء مناسبي است براي چشم پوشي، وقتي که در چشمهايت بي صبري برق مي زند.
    خاموشي وضعيت مناسبي است براي چراغ خواب، براي تصويرهايي که ديگر نمي خواهي در حافظه ات ثبت شوند.
    سکوت آهنگ مناسبي است براي پس زمينه، وقتي تمام حرفهايت خطرناک هستند؛ ممکن است شب را منفجر کنند...
    و بالاخره انگشت شست پاي راست عضو مناسبي است که مي توان با آن مچ پاي ديگري را لمس کرد، تا شايد بالاخره انتظار تمام شود.

    رويا سرزمين مناسبي است براي زندگي کردن، وقتي که هيچ توجيهي براي واقعيت نداري ...

     

    + نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

    لعنت به تو که فقط می خندیدی ! خنده همیشه توی چشم هایت بود ، توی ذهن ساده و کوچک من ... خودت می گفتی :" حرف هایم جدی نیست ، تو هم جدی اش نگیر!" و ذهن کوچک من واژه هایت را می گذاشت به حساب سادگی ات ... نمی دانستم تو همیشه زیاد حرف می زنی و حرف زیادی می زنی!!
    کودکانه هایم را می نوشتم توی دفتری و اسمش را می گذاشتم "شعر" ، لعنت به تمام شعرهایم ...

    حالا می خندم به تمام شعرهای دنیا ... عصر های کشدار و دلگیر تابستان ، هندوانه را قاچ می زدم و یاد تو می افتادم که لابد چقدر هنوانه دوست داری و بعد با دیدن سفیدی هندوانه زانوی غم بغل می گرفتم ... چقدر کودکی شیرین است! شیرینی کودکی ام را مزه مزه می کردم و می گذاشتم به حساب هندوانه ... کاشکی اینقدر هندوانه دوست نداشتی ! از تمام هندوانه های دنیا بدم میآید حالا ... باورت می شود؟
    هندوانه بهانه بود برای دلتنگی هایم ... بهانه بود تا غروب های کش دار تابستان را بگذرانم و یاد توی لعنتی بیفتم
    حالا قرار است غروب های تابستان را بنشینم جلوی کولر و به خودم فکر کنم ... برای خودم شعر بخوانم و برای خودم دلتنگ شوم ... توی لعنتی این روزها محو شده ای از کودکی هایم ... کودکی هایم که اسمش را عاشقی گذاشته بودم ... می نشینم جلوی کولر و نسکافه ام را می خورم ... اصلا هوا می خورم اما یاد آن غروب ها و آن هندوانه ها نمی افتم ... باور کن!

     

    + نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

     1. زبان فارسي دو ضمير دارد براي مخاطب مفرد: تو و شما
    2. اين يعني که تا ضمير "شما" در روابط فردي بخواهد تبديل شود به "تو"، لااقل شش ماه رفاقت ميخواهد و شصت شب نشيني و ده عرق خوري و به احتمال، هفتاد شوخي يدي. کتره اي که نيست اين انتخاب ضمير، بزرگتر کوچکتري دارد و صميميتي و رفاقتي و الخ...
    3. آنگلوساکسون جماعت، کارش سر راست تر است. يک "يو" ميگويد و خلاص. فرق نميکند مخاطبش مست گير کرده در لجن تيمز باشد يا ملکه جلوس نموده در بوکينگهام. هر دوشان "يو" هستند هنگام خطاب. و تازه چه توفير ميکند. وقتي قرار است متداول ترين حضور حضرت "يو" بعد از "فاک" باشد ديگر چه نياز به اين افاده ها!
    4. عرب هم اوضاعش به همين منوال است. مشکل عرب جماعت، احترام نيست بلکه جنسيت است و تعداد. يعني کافي ست يک چرتکه داشته باشي براي شمارش تعداد و يک نگاه تيز بين براي تشخيص جنس! و البته يک تير است و دو نشان:هم انتخاب ضمير ، هم برآورد مال!
    5. چهار شماره گفتم تا برسم به اينجا که من هنوز هم دنيا را همانگونه ميبينم که اجدادمان. گور پدر "يو"ي آنگلوساکسون و تاي تانيث عرب. زباني که خلا مابين واژه ها را نه با تعجيل و نه با جنسيت، که با صميميت پر ميکند ، هنوز شايسته ترين ابزار است براي ارتباط و تفکر
    6. هنوز هم مانده اين داستان...
    7. سياق من کويري دير نزديک شدن است و عميق ماندن و سبک رفتن. کم "شماييست" که در زندگيم "تو" شده باشد، و کم "تو" ييست ، که از ذهنم رخت بربسته باشد... ازين لحاظ هيچ غبطه نميخورم به حال کساني که زود آشنا ميشوند و سطحي مي مانند و سخت ميکنند*...

    *لغت آخر را به فتح کاف بخوانيد(هرچند به ضم آن نزديکتر است به اصل ماجرا!!!)

    پ.ن:

    "پاساژ" تعطیل شد

    به همین سادگی! ... کاش میشد قطره قطره های اشک را نوشت ...

     Jablogi.com

    + نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

    تصویری از توی مغزم می آید جلوی چشمم. صدای جر دادن می آید و له کردن چیزی که می پاشد و همه جا را لیز و خیس می کند ... نه از جلوی چشم می رود نه از مغزم کنده می شود.
    توی اتوبوس بو می آید. بوی استفراغ زن کولی که همه را فراری می دهد ... زن خوابیده است و کت سیاهش را تا روی چانه اش بالا کشیده. اتوبوس بوی سردرد می دهد با بوی عرق زنِ محجبه که می رود توی عطر کنزوی بغل دستی. اتوبوس بو می دهد و مردی از بو مست می شود و می چسبد به میله و خودش را می خاراند. اتوبوس بوی دختران تازه بالغ را می دهد و صدای جیر جیر کوله پشتی هاشان می پیچد توی سرم و صدای جر دادن دوباره می آید.
    همه ی بوها از مغزم سرازیر می شود روی آسفالت و سُر می خورم توی مقواهای شیر نیمه خورده و پاچه های لنگه به لنگه ام بوی شیر می گیرد.
    تا خانه راهی نمانده ، فقط بوی کاجهای نخراشیده است که هیچکس اصلاحشان نمی کند و هر که از کنارشان رد شود ، بوی تنشان را می شنود و هیچوقت نفهمیدم شبیه چیست این بو ...
    لباسهایم را می کَنم ، بو می کنم ... بوی تعفن می دهد ... بوی جرخوردن ... بوی تحقیر می دهد لباسهایم و هیچ کاری از دستم ساخته نیست... با صدای ساز و دهل کوچه که ریسه بسته اند و بوی اسفند می آید و بوی لباس سفید و گوسفند، می گریم ... آنقدر بلند که صدای جر خوردن ام را نشنوم.

    پ.ن: همه ی این بوها را تقدیم می کنم به متعفن ترین آدمی که توی عمرم دیدم. استاد عزیز! ممنون که ما را جرواجر کردی!

     

    + نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

    دلم خیلی تنگ است. درست مثل شورتهای بندی با حداقل پارچه. به این سه ماه فکر می کنم و به این هفته هایی که مثل گه روی هم تلنبار شد و هیچ ….  هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم این همه وقت … حالا نه تنها هیچ چیز عوض نشده بلکه آنقدر غبار سکون گرفته که حتی رغبت ورق زدنش را هم ندارم. تنها چیزی که به خودم ثابت شد این بود که می توانم رشته ی آشغالم را ادامه بدهم وتنها تغییری که کردم این بود که کریه تر،رک تر و بی محابا تر می نویسم.

    بیست بود ... حرف نداشت ... آنقدر خوب بود که حتی کسی جرات نمی کرد زیر صد تومن قیمت بدهد. باورم نمی شد . نگاهش که میکردی، میخکوب می شدی ... حتی اگر از جنس خودش بودی. هنوز چهره اش با تمام جزییات توی ذهنم هست. هیچ چیزش شبیه فاحشه ها نبود . لبهایش کوچک بود وصدایش آرام و لرزشی خفیف توی دستهایش بود. اندام باریک و خوش تراشش کنار ستون های سیمانی و زمختِ پل، توی چشم می زد. دلم می خواست بپرسم چرا؟ آخر او فاحشه ای از جنس بلور بود. نگاهش که می کردی آب می شد ولی حرص توی چشمهایش مانده بود. حرص خیانت . وانگار حق با او بود. آنقدر حق با او بود که وقتی کسی نگاهش می کرد شال قرمزش را جلو می کشید و سیگارش را توی دستانش فشار می داد.
    پی نوشت: شاید این یادداشت تنها برای نگاهی معصوم بود که زیر پل هرز می رفت. هیچ چیز توی این مدت به اندازه نگاه آن زن آزارم نداده بود. پس نوشتمش.

    همین.

     

    + نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

    چون ديوارهاي ساختمان نازك اند، وقتي مي خواهي مرا محكم ببوسي، صداي تلوزيون را زياد كن تا دردسر درست نشود. مي فهمم.راستي تو مي داني چرا باغچه ي ساختمان خشك شده؟ به نظرم باغچه فقط به درد ريختن كاندوم ها مي خورد و البته براي رفع حاجت، وقتي چاهِ فاضلاب بالا مي زند. منظورت اينه كه ..... ؟ اوه! بهش فكرنكن، مهم نيست. دوستت دارم عزيزم،  اين مهمه.  و من ؟ بدون تو .... نمي خوام تصور كنم . خانم همسايه هر صبح اول آرايش مي كند بعد مي ايستد پشتِ سوراخ در و چشمانش هي تنگ و گشاد مي شود و در خانه هي باز وبسته مي شود! آقاي همسايه هر شب، آشغالها را مي ريزد روبروي خانه ي بغلي و بعد كمي لبخند مصنوعي و سينه صاف كردن و چند عدد سرفه مي خزد توي خانه. آقا و خانم همسايه سر ساعت ده مي خوابند و بيشتر شبها پيش هم هستند. آقاي همسايه خوب پول در مي آورد وخانم همسايه  هميشه مي گويد : بهترين مرد دنيا، كنار من مي خوابد. ولي از وقتي سرو كله ي يك آدم مجرد توي ساختمان پيدا شده خواب ندارند. خانم همسايه  تصوير آدم مجرد را توي آينه مي بيند كه دارد با شوهرش معاشقه مي كند و آقاي همسايه  تا صبح فكر مي كند، نكند كسي زودتر از خودش اقدام كند؟ نه امكانش نيست. با اينكه آقا و خانم همسايه سرشان توي لاك خودشان است ولي فكر مي كنند بايد دوباره خانه شان را عوض كنند. چون شبها ديگر نمي توانند راحت بخوابند.
    عزيزم من از اول مي دونستم ما ، با هم، اين ساختمان... متاسفم. مهم نيست عزيزم.
    + نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

    چیزی نیست خانم محترم
    نترسید!
    فقط یک دستمالی ساده است.
    شما که حاضر نشدید
    یک بوس کوچولو به من بدهید
    شما که خیلی نازید
    شما بیشتر از این حرف ها ..
    شما ...
    برای شما که کاری ندارد خانم عزیز
    نترسید!
    این فقط،
    یک دستمالی ساده است.

     

     

    + نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط آگر  | 

    نه بانو

    دستمالهای مرطوب

    تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند.....

     برای تسکین دردهای بزرگ؟

     

    + نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط آگر  | 

    چشمانت راز زندگيست ،

                   آنها را از من دريغ مدار ....

    + نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط آگر  |