اصلا میدونی چیه؟
گور بابات!
ديشب حامله شدم. دست خودم نبود. هر کاري کردم پيشگيري کنم نشد که نشد؛ زندگي اين حرفها حاليش نمي شود. وقتي خسته است و کمي هم مست است و حالش خراب است ترتيب آدم را مي دهد و گوشش هم به هيچ حرفي بدهکار نيست. اولين بارش هم نيست. من هم ديگر زياد مقابله نمي کنم، هر از گاهي که مي بينم دوباره وضعش خراب است همينطور مي گذارم کارش را بکند و مرا به حال خودم رها کند و برود. ولي اينبار به نظرم حامله شده ام، مستي و بي خيالي و بي فکري بالاخره کار دستم داد.
بچه ام را نگه مي دارم. اسمش را هم فعلا مي گذارم گاف. بعدا که بزرگ شد از خودش مي پرسم چه اسمي را بيشتر دوست دارد، تا با آن صدايش بزنم. او مثل من نخواهد بود. او آدم خوبي مي شود. گياهخوار مي شود. او باهوش مي شود، ولي تنبل و خودخواه و مغرور نمي شود. او مهندس نمي شود؛ او نقاش مي شود. او خوش قيافه است و قد بلند مي شود، ورزش هم مي کند، ولي اصلا زياده روي نمي کند. او برعکس بقيه آدمها مي شود : او با تک تک آدمها فرق دارد ولي خودش اين را نمي داند. او خوشبخت مي شود
.او به دانشگاه مي رود. او يک روز در دانشگاه عاشق مي شود و يک روز در عشق شکست مي خورد. او دوباره عاشق مي شود و دوباره شکست مي خورد. ولي او نا اميد نمي شود. او يک درخت مي کارد، و هيچ روزي فراموش نمي کند به آن آب بدهد. او کتاب مي خواند. او عينکي است، و لنز هم نمي گذارد. او فکر مي کند، ولي فقط به اندازهء لازم. او زياد حرف نمي زند، ولي سکوت هم نمي کند. او زياد مي خندد، ولي قهقهه نمي زند. او خيلي آرام راه مي رود. او همهء اين کارها را مي کند، و تمام آدمهاي ديگر را هم مثل خودش مي بيند
.نه نه، اشتباه مي کنم. من هيچ کدام از اينها را نمي دانم. من نمي دانم او چه کسي مي شود. من نمي توانم براي اينکه او چگونه چنگال را دستش بگيرد تصميم بگيرم. او شايد دلش خواست چاقوکش شود. شايد از دروغ گفتن لذت ببرد. شايد موهايش را بلند کند و چاق شود. شايد يک روز توي يک صف بزند و نوبت آدمهاي پشت سرش را رعايت نکند. شايد يک روز در خيابان تصادف کند و فرار کند. شايد يک نفر را بدبخت کند
.نه. ولي انقدرها هم بد نمي شود. حالا ممکن است هيچ کدام از کارهايي را که من دوست دارم نکند، ولي خيلي هم آدم بدي نمي شود. بيچاره، چقدر تنها مي شود، او مثل خودم مي شود. گناه دارد. بچه ام را مي اندازم. از اين به بعد هم بيشتر دقت مي کنم تا هر وقت زندگي ترتيبم را داد حامله نشوم. درست نيست...بچه گناه دارد
.رويا سرزمين مناسبي است براي زندگي کردن، وقتي که هيچ توجيهي براي واقعيت نداري ...

حالا می خندم به تمام شعرهای دنیا ... عصر های کشدار و دلگیر تابستان ، هندوانه را قاچ می زدم و یاد تو می افتادم که لابد چقدر هنوانه دوست داری و بعد با دیدن سفیدی هندوانه زانوی غم بغل می گرفتم ... چقدر کودکی شیرین است! شیرینی کودکی ام را مزه مزه می کردم و می گذاشتم به حساب هندوانه ... کاشکی اینقدر هندوانه دوست نداشتی ! از تمام هندوانه های دنیا بدم میآید حالا ... باورت می شود؟
هندوانه بهانه بود برای دلتنگی هایم ... بهانه بود تا غروب های کش دار تابستان را بگذرانم و یاد توی لعنتی بیفتم
حالا قرار است غروب های تابستان را بنشینم جلوی کولر و به خودم فکر کنم ... برای خودم شعر بخوانم و برای خودم دلتنگ شوم ... توی لعنتی این روزها محو شده ای از کودکی هایم ... کودکی هایم که اسمش را عاشقی گذاشته بودم ... می نشینم جلوی کولر و نسکافه ام را می خورم ... اصلا هوا می خورم اما یاد آن غروب ها و آن هندوانه ها نمی افتم ... باور کن!

پ.ن:
"پاساژ" تعطیل شد
به همین سادگی! ... کاش میشد قطره قطره های اشک را نوشت ...
پ.ن: همه ی این بوها را تقدیم می کنم به متعفن ترین آدمی که توی عمرم دیدم. استاد عزیز! ممنون که ما را جرواجر کردی
!
دلم خیلی تنگ است. درست مثل شورتهای بندی با حداقل پارچه. به این سه ماه فکر می کنم و به این هفته هایی که مثل گه روی هم تلنبار شد و هیچ …. هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم این همه وقت … حالا نه تنها هیچ چیز عوض نشده بلکه آنقدر غبار سکون گرفته که حتی رغبت ورق زدنش را هم ندارم. تنها چیزی که به خودم ثابت شد این بود که می توانم رشته ی آشغالم را ادامه بدهم وتنها تغییری که کردم این بود که کریه تر،رک تر و بی محابا تر می نویسم.
بیست بود ... حرف نداشت ... آنقدر خوب بود که حتی کسی جرات نمی کرد زیر صد تومن قیمت بدهد. باورم نمی شد . نگاهش که میکردی، میخکوب می شدی ... حتی اگر از جنس خودش بودی. هنوز چهره اش با تمام جزییات توی ذهنم هست. هیچ چیزش شبیه فاحشه ها نبود . لبهایش کوچک بود وصدایش آرام و لرزشی خفیف توی دستهایش بود. اندام باریک و خوش تراشش کنار ستون های سیمانی و زمختِ پل، توی چشم می زد. دلم می خواست بپرسم چرا؟ آخر او فاحشه ای از جنس بلور بود. نگاهش که می کردی آب می شد ولی حرص توی چشمهایش مانده بود. حرص خیانت . وانگار حق با او بود. آنقدر حق با او بود که وقتی کسی نگاهش می کرد شال قرمزش را جلو می کشید و سیگارش را توی دستانش فشار می داد.
پی نوشت: شاید این یادداشت تنها برای نگاهی معصوم بود که زیر پل هرز می رفت. هیچ چیز توی این مدت به اندازه نگاه آن زن آزارم نداده بود. پس نوشتمش.
همین.
![]()