تبليغاتX
آگر

آگر

اکبر محمدی دیروز در زندان اوین فوت کرد. جوانی که برای آموختن به دانشگاه رفت و به جای اینکه سر کلاس درس حضور داشته باشد، راهی زندان اوین شد و بعد از چندین روز اعتصاب غذا  بر اثر ایست قلبی در زندان اوین فوت کرد.( البته بگفتهء مسولان زندان)

اگر زمان به عقب برگردد و از آقای محمدی و یا امثال ایشان سوال شود که ، حاضرید قدم در این راه بار دیگر بگذارید یا نه ؟ به احتمال زیاد تعدادی از آنها جواب مثبت می دهند ولی عده ای نیزپشیمان از راهی هستند که در دوران دانشجویی خود انتخاب کرده بودند هستند.

به راستی چرا ، باید دانشجویان قربانی و پیادنظام حرکتهای سیاسی اجتماعی در کشورهای مثل ایران باشند؟

چرا جوانی مثل اکبر محمدی و یا هزاران دانشجوی دیگر باید در دادگاههایی که صلاحیت آنها خود جای بررسی دارد ، با اتهامات کذایی و حکم های صادرهء وحشتناک مثل ۱۰ ، ۱۵ سال زندان و یا محرومیت از تحصیل و اخراج از دانشگاه روبرو شوند؟!

چه کسی جوابگوی مرگ این دانشجو و فعال سیاسی می باشد؟

 

 

مردم ایران دچار بیماری خواب شده اند. و بر اثر این بیماری توانایی دیدن و شنیدن خود را از دست داده اند .ملتی که در خواب باشد هر روز بلایی بر سر آن خواهد آمد و بتدریج نابود می شود .

از هر گوشه و کنار  کشور صدایی می آید ولی در ظاهر همه جا امن و امان است.

شاید ما دچار توهم شده ایم و خودمان خبر نداریم ؟؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  توسط آگر  | 

ولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني . ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده . از هر چي سيبه منتنفرم
+ نوشته شده در  ساعت 3 PM  توسط آگر  | 

تو گفتی تا آخرین نفس دوستم داری ... پس چرا داری میری؟

حتماً تو دیگه دوستم نداری... آخه آخرین نفس رو خیلی وقته کشیدی

همون روز زمستون که..!

اما من تا آخرین نفس دوستت دارم ،تا وقتی که یاس لطفشو از دست بده

تا روزی که تو برگردی... تا روزی که همه غمها از بین برن ... تا ابد؛

تا همیشه... تا وقتی که... اما تا اون وقتی که تو باشی دوستت دارم

دلم تـنگ شده برات

اندازه سردی روز رفتنت... به تعداد اشکهايی که روز رفتنت ریختم

به اندازه گرمای بی پایان وجودت... دلم می خواست بازم بودی

اون وقت به جای اینکه بغض گلومو چنگ بزنه تو محکم بغلم می کردی

خیلی دلتنگم... می دونم که بر می گردی... می دونم که زخم گلوم خوب که نمی شه هیچ، روز به روز بیشتر خراشیده می شه

آخـــــــــــــــــه ایــــــــــــــــــن بغـــــــــــــــــض دیـــــــــــــــــــوونم کــــــــــــــرده

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط آگر  | 

مدت هاست که شبها نمی خوابم.

نذر کرده ام وقتی بخوابم که تو قول داده باشی حتما به خوابم بیایی...

کنار سنگ قبرت برایت دعوت نامه نوشتم که "به خوابم بیا..."

چرا نمی ایی...؟!

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

خار در چشم ...

استخوان در گلو ...

همین ها برای سکوت کافی نیست ؟

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

زانوانم را تا اعماق قلبم به خود می فشارم٬

نه! اين صدای من نيست! ناله نمی کنم ...

به هيچ خيره می مانم و نمی بينم و نمی شنوم!

نه! نمی بينم!

نه! نمی شنوم!

نه! نمی گريم!!

کاش جايی داشتم تا پشت خسته ام را اندک لحظه ای حتی تکيه گاهی باشد!

کاش افقی داشتم تا خاطرم را اندک لحظه ای حتی نوازشی کند!

کاش يا ميشد زمان را متوقف کرد يا با سرعت به پيش کشاند!

دستانم را آنقدر محکم در هم قفل کرده ام که برای لحظه ی وداع توان تکان دادنشان را نداشته باشم در هوايی که خاکستری است!

کاش ضربان قلبم را درون سينه بيش ار اين حس نکنم!جای زانوانم را به شدت تنگ کرده است و اين اصلاً عادلانه نيست!!

کی می شود که بپوسم از اين تازگيها؟! کرمها در انتظار بدنم هستند و بيش از اين روی در انتظار نگه داشتنشان را ندارم!

و ريتم تحميلی نفسهايم همچنان محکم تکرار می کنند : تو! تو! تو! ...

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

صدایت هست نمی بینمت ، چشمهایم را می بندم .. هستی . یعنی اینجوری دوست دارم تصور کنم که هستی . همین جا این کنار نشستی و من همچنان سرم روی شیشه خشک شد .. اینجا با همه ی سایه هایش خلوت است . با همه ی شلوغی هایی که میآیند و میروند و سلام میکنند . و من چه خلوتم .  گوشم را روی شیشه محکم تر فشار میدهم .  نکند نباشی .. دستم هم از پشت شیشه به گوشم فشار میدهد .. بیشتر هستی . میخندی . خوشحالم . من خوشحال ترین دلتنگی هایم وقتی است که همزمان با خنده هایت آه میکشم که شنیده نشود.

 

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط آگر  | 

 

گفتم تو رو خدا بیاین نریم .. همین جا خودمون رو از دست آدمها گم کنیم .. مگه چی کم داشتیم .. آب داشت ، که چیکه چیکه میآمد. خاکستر ها هم با فوت روشن میشد .. فوتهای عجیبی بود . خیلی چیزها توش داشت که بد جوری دل خاکستر رو سوزوند، خاکستره هم کم آورد و روشن شد . با بهشتی ترین خاکستر ها و آتیش ها عکس میگرفتیم.  همه ی هیچکس ها جم بودن . یه هاله ای هم دور همه رو گرفته بود ، همه ی گاه ها و کم ها بودند و پر معنا ترین خنده ها هم همراهیمون میکرد ، چیزی برای رهایی کم نبود . هیچی کم نبود . هیچی کم نبود .

 

 میتونستیم اینقدر بمونیم که برامون بشه هنوز . همسایه مون هم خر درس خونه بود. رهایی ترین آهنگ ها رو گوش میکردیم و هرگز ترین توی ماشین نشستنمون رو فکر میکردیم. توی همون خاک ها زندگی میکردیم . روی همون خاکها مینشستیم و همون جا دنیا دنیا ، ( نه ! دنیا خیلی کمه )، به اندازه ی تمام ........ ( چی بگم ؟ اونهمه رو هیچ وقت تا به حال حس نکرده بودم ) حرف میزدیم. سکوت میکریدم . بودنمون رو بو میکشیدیم . همه ی کوچه ها بوی بن بست میداد. توی راههای برگشت دنبال حنجره ی قورباغه میگشتیم . درهای چوبی رو میتونستیم بزنیم و فرار کنیم . از هما میگفتی . همای خودم رو میشنیدم . پاهامون هم هر وقت غصه دار میشدن میذاشتیم توی آب رود خونه ، ببینیم کی دلتنگی هاش بیشتر و بیشتر میتونه نگه داره ! کرمه به پات میچسبید و جیغ میزدی . از پاهامون عکس میگرفتیم ، یک، دو ، سه. و میخندیدیم . برام شاخه خشک درخت رو می آوردی من هم زیر بی برگیهاش سایه میگرفتم .

 

 فراموش هم نمیکردیم که بی فایده است چون نمیرسیم !! به هیچ جا نمیرسیم . چون هیچ جا ، تازه بعد از همه ی اون جاهایی بود که خودمون رو توش حک کردیم . یه دفعه حس میکردیم که داریم راه درست میریم و اگر این راه رو تا آخر بری ، رسیدی . من نمییام !!!! نکنه نرسیم . نکنه بیام و نباشه ؟ ... آخ پام ! تو رو خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو رو خدا یکی به داد و من و این خاطره ام برسه .

 

دیگه هیچ کوچه ای رو بو نمیکنم . نکنه بوی بن بست نده ! روی زمین دنبال چیزی نمیگردم . نکنه کسی حنجره ی قورباغه اش رو گم نکرده باشه !

 

هنوز هیچکی خبر نداره اون روز ثابت کردیم غیر از مرگ و دنیای رحمی ، بیزمانی وجود داره . اون جا تنها جای بی زمان دنیا بود . و ما چه ساده از دستش دادیم !

چه ساده !

 

 

 

رها

بی زمان دقیقه ی هجوم بودن 

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط آگر  | 

 

یاد تو هم بودم . مگه میشه که زیر بارون برم و تو نباشی. مگه میشه بارون بیاد و من زیرش راه نرم .

 

کاش تو رو هم میتونستم بیارم اینجا . راه می رفتی و میدیدی بارون چه چیزهایی رو خوب میکنه و اون چیزهایی رو هم که بد تر میکنه تو بهش فکر نمیکنی . بعد خوب خوب میشدی .

 

اینقدر راه میرم که خیس ترین زیر بارون باشم . لعنت به این لباسهایی که باید پوشید و بارون سنگین بشه و دیر برسه به تنت . لعنت به همه ی کوچه ها و خیابونهای شلوغ زیر بارون .

 

دعاهای زیر بارونم فقط برای خوب شدن تویه . فقط برای خوب شدن تو . میدونی که وقتی بد حال میبینمت ..... نه ! نمیدونی . هیچ وقت هم نمیدونی ، اینجا رو هم نمیخونی که بدونی .

.

.

خیلی وقتها روزی هزار بار میگم کاش یه دوربین داشتم . اون وقتی که رو به روم  بودی  و از چشمهای دردت  لبخند میزد بیرون رو میخواستم بهت نشون بدم ، ببینم تو  خودت رو میدیدی چی کار میکردی . اون وقتی که بابا سفیدیم تنها زیر تاریکی نشسته بود و من از پشت پنجره آروم آروم زیر لب صداش میکردم رو میخواستم داشته باشم . حرفهای صبح آسمون که تا صبح باهاش صحبت کردی رو  میخوام . وقتی یه دفعه از جمع همه میری و من تنها کسی هستم که نگاهم دنبالت میکنه ، اون موقع رو هم میخوام. من خیلی وقتها رو میخوام که نداشتنش دلتنگم میکنه . 

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط آگر  | 

 

کجایی ؟؟

بیا ببین اینجا رها چه ریختی شده . بیا ببین وقتی که هیچ خبری از خودت هیچ جا نمی زاری من چه جوری مرغ گردن زده ای میشم که دنبال سر و گردن خودش بال بال میزنه .

 

ببین چه جوری توی پنجاه سانت جمع میشم ، و مچاله و دیگه ذهنم فقط به کف پام میرسه .

 

اگر بیای میمونم از کجای این روزهام برات بگم . از نبودنت بگم که دلی رو که خودش رو به زور میکشوند و رو زدی پس سرش . از اینکه الان اگر بودی چه قدر آرومم میکردی و میگفتی رها نگران نباش خوب میشه . بعد کلی برام توضیح میدادی که چه جوری شده اینجوری شده .  یادته بهم میگفتی چه وقتهایی کر شم ؟ کجایی ببینی کور شدم با نبودنت .

 

 از چی نیستی ؟؟ از چی میخوای نباشی ؟؟  

 

مگه نمیگفتی من یاد خودت میندازمت ، حس میکنی دوباره متولد شدی ! چرا دوباره متولد شده ات هم قاطی بقیه میکنی و خودت رو میکشی کنار ؟ من که میدونم چی شده و تو از چی اینجوری شدی . تو رو خدا بیا و بگو که چیزی که من رو نگران کرده همه گفتن که نیست . بگو که هیچ وقت این اتفاق برای تو نمیفته.

 

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط آگر  | 

 

حرفهای زیادی بود که این مدت دیوانه ی دیوانه فقط باید خفت . از این حالت ها که همه فکر میکنند داری پرواز میکنی توی گل و لای . اگر این سپیدار ها و قلمرو شون بذارن میشه با همه ی شیرین ترین بود ها ، تلخترین ها رو مزه کرد و شب تا نصف شب توی هوا با نگاه هوار نوشت .

 

اینجا معلق در میان پرده ی هل داده ی باد ترسو و این خسته ترین سیم که شب رو باهاش میشه شروع کرد و هر کدوم از شش تا رو به نوبت یه آه پیر اینقدر تا صبح یواش یواش زد تا نزدیک های صبح برسی به مصیبت ترینشون ، اینجا روزگار غریبی است .

 

جغد های رهایی شبانه ی محو ، در گوش های چروک دنیا حلقه های تکرار را می آویزند.

 

و تو بخواب ، نا آرام.

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

چندان بد هم ،  که دستی در کار نبود .

.

 به جای شیک هند یه لبخند مسخره تحویل میدادی یا اصلا چشمهات نمیدید که همون هم باشه . دلت گرم می بود که اگر کسی نیست که پشتت بزنه حتی اگر داری خفه میشی به این خاطره که تو تا به حال به پشت کسی نزدی .

 و اینکه دست نداری وگرنه همه دستت رو میگرفتن و بلندت میکردن .کج کج راه میرفتی و به هیچ کی نمیخوردی و هی به خودت پا لنگی میزدی .

 

خیالت هم راحت بود که به کسی نمیتونی کمک کنی که توی کمک تفاله بشی .

صبح به صبح لازم نبود به امید اینکه شاید بشه لنگ یکی از فرشته ها رو پایین کشید و دید آیا دووم میاره یا نه ؛ دست ها رو قلاب بکنی و قد بکشی ، فقط سر رو میاوردی بالا که بخوره به طاق زیر تخت . چراغ ها رو با پا روشن میکردی و روشن هم نمیشد ولی نمیخواست بگی چرا تو تاریکی نشستی .دیگه لازم نبود واسه دعا دستها رو گرفت بالا ، نگاهت رو از آسمون بر نمیداشتی تا ببینی کی صاحب گردونه نگاهت میکنه ، و دلیل قانع کننده ای برای به نام کردن همه چاله چوله های شهر به اسم خودت داشتی.

 

این کیبورد لازم نبود ، میشستی با چشم وورد رو باز میکردی و با چشم مینوشتی و با چشم پابلیش میکردی و لینک وبلاگ رو هم هر روز میفرستادی برای همه ی کور های دنیا و تعجب میکردی که چه خوب میخونند

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  | 

 

هنوز خمیازه های شب اونقدر نشده که روی همه ی خوابهای پر ازدحام کم شه .

دندون های شب رو میبینی؟؟ وقتی خمیازه میکشه تمام دندوناشو عصب کشی کرده و هیچ کدوم رو هم پر نکرده ، همه سوراخ تا ریشه..

 

 فکر نکن از دندونات میترسم ، میخوام همون خوابی رو ببینم که دوست دارم.

همون خوابهای خاکستریمو.

.

بی وجدان ! حتی تو خوابش رو هم میخوای نذاری؟
+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط آگر  |