
(1)
ماهی سیاه کوچولو هنوز هم تنهاست
در میان امواج پرتلاطم و سهمگین تهمت و دروغ، ماهی سیاه کوچولو، همچنان بی واهمه و امیدوار، تنهای تنها، براه خود می رود.
ماهی سیاه کوچولو! هنوز هم تنهاست. هیچکس جز سایه اش با او نیست.
ماهی سیاه کوچولو، هنوز هم بعد از سالها، ماهی سیاه کوچولوست...
(2)
ماهی های کوچک و بزرگ پرورشی مرداب سپید، از ماهی سیاه کوچولو! سخت متنفر و بیزارند.
چرا که ماهی سیاه کوچولو، ماهی سیاه مسافری است، که با هیچ رنگ و نیرنگی، سپید و ساکن و ساکت و تسلیم و همراه نمی شود.
و ماهی سیاه کوچولو، که مدام با رفتن و نیش های نابهنگام ، ماهی های سپید را سخت آزار می دهد، به جرم شکستن سکوت مرداب، باید بمیرد. باید از راه بماند. باید بشکند. باید در تور بیفتد.
اما! ماهی سیاه کوچولو، نه بزرگ می شود. نه سپید می شود. نه می میرد. نه از راه باز می ماند. نه درتور می افتد. چرا که ماهی سیاه کوچولو، هنوز هم ماهی سیاه کوچولوست!
(3)
ماهی زشت و سیاه کوچولو!
همچنان بی اعتناء به جریانهای تند داخل مرداب پیش می رود.
چرا که او از اول، دانسته و آگاهانه، رفتن و حرکت بر خلاف جریان را انتخاب کرده است.
و ماهی سیاه کوچولو! منزجر ازگند و گنداب مرداب، بدون نگاه به پشت سر می رود.
می رود تا با رها کردن برکه گندیده، به دریای آزاد برسد...(ادامه در فردا)
(4)
ماهی سیاه کوچولو! که بوی آزادی، قدرت رهایی از بندهای مرداب را به او داده بود، همه لحظه های سخت در مرداب بودن را به یاد آورد، استفراق کرد، خالی شد، و با همه توان، در سکوت مرداب فریاد زد:
ماهی های سپید خوش خواب، ماهی های ساکت و بی رمق، ای لجن خوار های آسوده برکه سپید، همچنان در مرداب گندیده تفکرات کهنه بمانید و جشن بگیرید و بخندید و پایکوبی کنید و برقصید و آوازبخوانید و از هوای متعفنی که مرداب را احاطه کرده لذت ببرید، ماهی سیاه کوچولو، با همه کوچکی و سیاهی، شما را رها کرد و رفت تا به زلال دریا برسد.
بدرود! خفتگان مرداب!
بدرود! خاموشان همیشه آرام برکه!
بدرود! اسیران ساکن مرداب!
بدرود حافظان فضای بسته برکه!
همه برکه مال شما!
همه مرداب در اختیار شما!
همه این آب و نان و نام در انحصار شما!
بخورید و بنوشید و تنفس کنید و لذت ببرید، شاید که همه زندگی همین باشد.
و ماهی سیاه کوچولو، کلمه سپید را از ذهنش انداخت بیرون، و در برگی از دفتر خاطراتش نوشت، تصویر زیبایی، در آئینه مرداب زشت است.
سپید اینجا سیاهی است، و سیاه، اینجا، سپید است؛ و رفت بسوی دریا...
اما...
