خدا را شكر...از من هم بدتر هست...خدا را صد كرور به نعمتهایِ داده و ندادهش شكر.»
دو دستاش تویِ دمپايي بود و سينهاش را يك پارچه برزنتي انداخته بود و سينهمال ميرفت.
مرد سكسهاي زد و خمير ساندويچاش را با تمام وجود از دهان بيرون كشيد و با حساي انساني گفت:
«ميخواهي داداش؟»
و لقمههایِ تویِ دهاناش حرام شد و ريخت كف خيابان.
دختريكه روسريش رویِ شانههاياش افتاده بود برایِ رفيقاش با حرارت گزارش ميداد:
«حالا ميرويم كه داشته باشيم ماراتون سخت اين آقا را.»
عينكاش را برداشت و گفت:
شميده به خدا خيلي بيانصافي...اينقدرها-م كه نوشتي مردم ايران بيرحم و پلشت نشدهاند.تازهش هم مگر فقط اين معضلات را ايران دارد؟ در ثاني، تو چه خصومتي با زنها داري؟ حالا يك مرد نميتوانست اينقدر بيرحم باشد؟ چهرا زن؟
**************
«خدا را شكر...از من هم بدتر هست...مسيح در آسمانها مراقب همهیِ ماست.»
دو دستاش تویِ پوتين مندرساي بود و سينهاش را يك پارچه برزنتي انداخته بود و سينهمال ميرفت.
مرد سكسهاي زد و تهماندهیِ هاتداگ-اش را با تمام وجود از دهان بيرون كشيد و با حساي انساني گفت:
«ميخواهي برادر؟»
و لقمههایِ تویِ دهاناش حرام شد و ريخت كف سنگفرش خيابان.
مردجوان اسكيت-سوار-اي با هيجان دور او ميگشت:
«حالا بوم-بوم جكسون با سرعت به طرف جايگاه ميدود...همه از رویِ صندليها نيمخيز شدهاند...نفس تویِ سينهها حبس شده است.»
عينكاش را برداشت و گفت:
شميده مسخرهمان كردهاي؟...گفتهاند، آمريكا تضاد طبقاتي دارد...نه اينطوريها هم كه مينويسي و با غرض ميگويند...حالا مگر مردماناش بيچاره شدهاند؟...اين كارتونخوابها كه تویِ فيلمها ميبيني از فقر نيست...اينها همهشان الكلي هستند...تازهش هم مگر حتماً در آمريكا فقط به سياهان ظلم ميشود؟...سرخ هست...زرد هست...همين خود سفيدها...بوم-بوم اسم سياهپوست بود، ديگر؟...در ثاني، تو با سرمايهداري چه خصومتي داري؟...اگر كمونيستها كه الگویِ موفقاي ميداشتند كه اينطور حالا آواره نبودند...مگر اين اتفاق نميتوانست در يك كشور كمونيستي بيافتد؟
**************
«خدا را شكر...از من هم بدتر هست...مسيح در آسمانها مراقب همهیِ ماست.»
دو دستاش تویِ پوتين مندرساي بود و سينهاش را يك پارچه برزنتي انداخته بود و سينهمال ميرفت.
مرد سكسهاي زد و تهماندهیِ هاتداگ-اش را با تمام وجود از دهان بيرون كشيد و با حساي انساني گفت:
«ميخواهي برادر؟»
و لقمههایِ تویِ دهاناش حرام شد و ريخت كف سنگفرش خيابان.
مرد بلند شد و غبارهایِ لباس خود را تكاند. كسي از بيرون داد زد:
« كات !»
عينكاش را برداشت و گفت:
احسنت شميده جان ! حالا شد يك داستان كه غافلگيري داشت و لذت من خواننده را هم صدچندان ميكرد...حالا زبان مشترك پيدا كردهايم و به راحتي ميتوانيم بر جنبههایِ فنی ِ داستان بحث كنيم.