تبليغاتX
آگر

آگر

 

@

مضاف بر اين‌كه هنوز مغضوب‌ٌ عليه‌ام،

عشق فرمود:

بر در بسته چه‌را مي‌كوبي؟

 

 

@

چراغ‌ها را اگر روشن كني

يك شاخه‌شمع‌دانی ِ خشك و قديمي

مي‌بيني

كز دفتر سهراب كف رفته‌ام

 

 

@

از اين‌همه انرژي

غني شدم

به صرف چشمان‌ام نمي‌آيي؟

 

 

@

كار من ‌همه‌شب‌

تقليد آواز تو بود

حيف خواب‌اي تو و

حنجره‌ام مست است هنوز.

+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط آگر  | 

خدا را شكر...از من هم بدتر هست...خدا را صد كرور به نعمت‌هایِ داده و نداده‌ش شكر.»

 

دو دست‌اش تویِ دم‌پايي بود و سينه‌اش را يك پارچه برزنتي انداخته بود و سينه‌مال مي‌رفت.

مرد سكسه‌اي زد و خمير ساندويچ‌اش را با تمام وجود از دهان بيرون كشيد و با حس‌اي انساني گفت:

 

«مي‌خواهي داداش؟»

 

و لقمه‌هایِ تویِ دهان‌اش حرام شد و ريخت كف خيابان.

 

دختري‌كه روسري‌ش رویِ شانه‌ها‌ي‌اش افتاده بود برایِ رفيق‌اش با حرارت گزارش مي‌داد:

 

«حالا مي‌رويم كه داشته باشيم ماراتون سخت اين آقا را.»

 

عينك‌اش را برداشت و گفت:

شميده به خدا خيلي بي‌انصافي...اين‌قدرها-م كه نوشتي مردم ايران بي‌رحم و پلشت نشده‌ا‌ند.تازه‌ش هم مگر فقط اين معضلات را ايران دارد؟ در ثاني، تو چه خصومتي با زن‌ها داري؟ حالا يك مرد نمي‌توانست اين‌قدر بي‌رحم باشد؟ چه‌را زن؟

 

**************

 

«خدا را شكر...از من هم بدتر هست...مسيح در آسمان‌ها مراقب همه‌یِ ماست.»

 

دو دست‌اش تویِ پوتين مندرس‌اي بود و سينه‌اش را يك پارچه برزنتي انداخته بود و سينه‌مال مي‌رفت.

مرد سكسه‌اي زد و ته‌مانده‌یِ هات‌داگ‌-اش را با تمام وجود از دهان بيرون كشيد و با حس‌اي انساني گفت:

 

«مي‌خواهي برادر؟»

 

و لقمه‌هایِ تویِ دهان‌اش حرام شد و ريخت كف سنگ‌فرش خيابان.

 

مردجوان اسكيت-سوار-اي با هيجان دور او مي‌گشت:

 

«حالا بوم-‌بوم جكسون با سرعت به طرف جاي‌گاه مي‌دود...همه از رویِ صندلي‌ها نيم‌خيز شده‌اند...نفس تویِ سينه‌ها حبس شده است.»

 

عينك‌اش را برداشت و گفت:

شميده مسخره‌مان كرده‌اي؟...گفته‌اند، آمريكا تضاد طبقاتي دارد...نه اين‌طوري‌ها هم كه مي‌‌نويسي و با غرض مي‌گويند...حالا مگر مردمان‌اش بي‌چاره شده‌اند؟...اين كارتون‌خواب‌ها كه تویِ فيلم‌ها مي‌بيني از فقر نيست...اين‌ها همه‌شان الكلي هستند...تازه‌ش هم مگر حتماً در آمريكا فقط به سياهان ظلم مي‌شود؟...سرخ هست...زرد هست...همين خود سفيدها...بوم-بوم اسم سياه‌پوست بود، ديگر؟...در ثاني، تو با سرمايه‌داري چه خصومتي داري؟...اگر كمونيست‌ها كه الگویِ موفق‌اي مي‌داشتند كه اين‌طور حالا آواره نبودند...مگر اين اتفاق نمي‌توانست در يك كشور كمونيستي بيافتد؟

 

**************

 

«خدا را شكر...از من هم بدتر هست...مسيح در آسمان‌ها مراقب همه‌یِ ماست.»

 

دو دست‌اش تویِ پوتين مندرس‌اي بود و سينه‌اش را يك پارچه برزنتي انداخته بود و سينه‌مال مي‌رفت.

مرد سكسه‌اي زد و ته‌مانده‌یِ هات‌داگ‌-اش را با تمام وجود از دهان بيرون كشيد و با حس‌اي انساني گفت:

 

«مي‌خواهي برادر؟»

 

و لقمه‌هایِ تویِ دهان‌اش حرام شد و ريخت كف سنگ‌فرش خيابان.

 

مرد بلند شد و غبارهایِ لباس‌ خود را تكاند. كسي از  بيرون داد زد:

 

« كات !»

 

عينك‌اش را برداشت و گفت:

احسنت شميده جان ! حالا شد يك داستان كه غافل‌گيري داشت و لذت من خواننده را هم صدچندان مي‌كرد...حالا زبان مشترك پيدا كرده‌ايم و به راحتي مي‌توانيم بر جنبه‌هایِ فنی ِ داستان بحث كنيم.

+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط آگر  | 

@

به دنبال پانوشت آن داغ‌ام هستم كه سال‌هاست بر پيشاني دارم.

 

@

بچه لاك‌پشت از تخم كه بيرون آمد مادرش را نديد. تمساح‌اي بالای ِ سر او اشك مي‌ريخت:

ـــ مادرت را من مي‌شناختم. بيا تا برويم مزار او را نشان‌ات بدهم.

 

@

ـــ مامان پي‌پي دارم!

ـــ منظورت همون عن خودمونه؟

ـــ وا چه بي‌حيا.

ـــ يعني خارجكي‌ها كه به عن ما پي‌پي  مي‌گن بي‌حيا نيستن؟ ( پيدا كنيد لاتين پي‌پي را !!)

 

 

@

داشت اشك مي‌ريخت.گفتم بذار يه جوك واسه‌ت تعريف كنم سر حال بياي.گفت: بگو.

گفتم: اينُ شنيدي كه يه نفر باباش شهيد مي‌شه ولي باز ننه‌ش باردار مي‌شه؟

گفت: نه.

پرسيدم: دليل‌اشُ مي‌دوني؟

با هق‌هق گفت: يا شهيدش زنده‌ست يا ننه‌ش جنده‌ست.

داغ همه‌مان تازه شد و همه‌گي مجلس را روی ِ سرمان گذاشتيم.

+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط آگر  | 

حقيقت‌اش مدت‌ها‌ست كه مي‌خواهم تصميمي جدي برایِ اين حال و روز-ام بگيرم...روزهایِ بسيار بدي را سپري مي‌كنم و خودم را لا-به-‌لایِ هياهو-ها گم‌-‌و‌-گور مي‌كنم...هرچه به دور و برم نظر مي‌افكنم انگيزه به زنده‌ ماندن‌ام لحظه به لحظه فرو مي‌كاهد...اما اوقات‌ام را با كلمات و نوشته‌ها و خواندن‌ها و جست‌-و‌-جوها و پژوهش‌ها و كاري كه به اجبار تن به آن مي‌دهم حرام مي‌كنم.با خود-ام اگر رو-راست باشم ؛ بدون رو-در-بايستي مي‌بينم قهقرایِ نفرت‌انگيزي در من رو به رشد است و لحظه-به-لحظه رنگ مي‌گيرد...عاقلان از من همه‌گي دوري كرده‌اند...و آن‌ها هم كه مانده‌اند فاصله‌شان را بيش و بيش‌تر كرده‌اند تا مبادا (به خيال‌شان) اثرات و تركش‌هایِ اين آتشفشان‌ خفته وقتي بيدار شود ، به جایِ آن‌كه مانند هميشه كوه‌اش را ذره-ذره در خود فرو برُمباند، ايشان را اسير خود كند و آسيب بزند ( بر آنان خرده نمي‌گيرم، چون گمان‌شان از سر آينده‌‌نگري‌ست، اگرچه غلط هم باشد)...بگذريم، عرضم چيز ديگري‌ست...

در يكي از اين وقت‌كشي‌ها...اين بي‌اعتنايي به عقربه‌ها...يادداشت‌هایِ همينگ‌وي از سال‌هایِ پاريس‌اي‌اش را ورق مي‌زدم: a movable feast ...به فصل‌اي سرك كشيدم كه از تأثيرات و مراودات با miss Stein ( گرترود استاين) نوشته بود. بانويي كه بيش‌از هركس ديگر بر همينگ‌وي تأثير گذاشته بود و او را واله شخصيت خود كرده بود...هرچند همينگ‌وي با آن خویِ هميشه پنهان‌كار در بيان اصل احساسات‌، با آن رقيق كردن احساسات و مهار چند لايه‌یِ آن‌ بخواهد آن‌ها را عادي جلوه‌ بدهد...اما مخاطب باهوش به سرعت نوشته‌هایِ پاك شده را پيدا مي‌كند.در فصلي به نام « نسل گمشده »، به نكته‌یِ عجيبي برخورد-ام...اين اصطلاح به چه معنا بود؟...آيا كساني گم شده بودند؟...آيا خاطره‌اي فراموش‌ شده بود؟...هرچه جلوتر مي‌رفتم به همان معنایِ خودم بيش‌تر مي‌رسيدم.

و در عجب مي‌ماندم چه‌را مرحوم غبرايي چنين معنايي سطحي برایِ آن به احتمالlost generation آورده است؟ تا اين‌كه همينگ‌و‌ي با جمله‌اي آب پاكي را رویِ دست‌ام مي‌ريزد و به گلايه از اين اصطلاح مؤكد ميس استاين مي‌‌نويسد: «تو را به خدا ببين چه كسي به چه كسي مي‌گويد نسل گمشده؟»

به نظر شما منظور مترجم چه بوده‌است؟...بله: نسل تباه شده! همان اصطلاح مصداق خودم كه داغ دل‌ام را دوباره تازه كرد: نسل حرام‌شده.

+ نوشته شده در  ساعت 2 AM  توسط آگر  | 

پژمان‌ درس‌هاي‌ مدرسه‌اش‌ را مرور مي‌كند. بدون‌ آنكه‌ ناشتايي‌ بخورد از خانه‌ بيرون‌ مي‌زند. ظهر كه‌ مي‌شود لقمه‌ گوشت‌ كوبيده‌ ماسيده‌ در كيفش‌ را درمي‌آورد و به‌ نیش مي‌كشد. سر راه‌ برگشت‌ به‌ خانه‌ تمام‌ پول‌ توجيبي‌ روزانه‌اش‌ صرف‌ خريدن‌ يك‌ بسته‌ پفك‌نمكي‌ بزرگ‌ مي‌شود. شام‌ آن‌ شب‌ هم‌ مثل‌ هميشه‌ يا املت‌ است‌ يا خوراك‌ لوبيا و به‌ همين‌ خاطر ترجيح‌ مي‌دهد شام‌ نخورده‌ بخوابد. فردا همين‌ حكايت‌ تكرار مي‌شود. صبحانه‌ بي‌صبحانه‌ و بعد لقمه‌يي‌ ماسيده‌ و شام‌ تكراري‌ و خوابي‌ كه‌ مثل‌ هر شب‌ سرشار از رؤياهاي‌ رنگارنگ‌ است‌. پدر پژمان‌ كارمند است‌ . پژمان‌ تازگي‌ يادگرفته‌ كه‌ كلمات‌ را بخش‌ كند. كارمند دو بخش‌ است‌……..
+ نوشته شده در  ساعت 1 PM  توسط آگر  |