آرشیو عکسام تکمیل میشه.لطفا این مدت رو بدون عکس تحممل کنید!
مرسی.
م.ر
آرشیو عکسام تکمیل میشه.لطفا این مدت رو بدون عکس تحممل کنید!
مرسی.
م.ر
شعر کوتاه
شعر کوتاه معمولا در یک صفحه جا می گیرد و حواس خواننده با ورق زدن پرت نمی شود.می توان با یک نگاه تمام سطور را زیر نظر داشت.شعر کوتاه را می توان به آسانی
به خاطر سپرد... خلاصه شعر کوتاه یعنی شعر زمان ما.شعر سرعت و ایجاز.
_____________________________________________________________________
با تشکر ویژه از همکار محترم آقای مجتبی دهقان.
گزیده ی اشعار کوتاه این هفته:
احساس
بسترم
صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردان آویز کسان دیگر...
ه.آ.سایه
_____________________________________________________________________________________________________________
امشب!
یک بوسه از لبان تو پاداش شعر من
امشب فراز جاده ی ابریشم است ماه
امشب کنار شاخ چنار است عطر سبز
امشب....
منصور اوجی
_____________________________________________________________________
سگهای چشم تو
سگهای چشم تو
این تازیان فرز شکاری
پر می دهند کبک نگاهی را
از جنگل تمشک مژگان
هان ای شکارچی
در فرصت طلایی شبگیر
نخجیر...
تیر.
فرخ تمیمی
در را باز ميكنم
هيچكس پشت در نيست.
حالاكه اينطور شد
وقتي كه واقعا بيايي
دري برويت باز...............
چشمهايت درشت بود
ولي هيچ وقت مرا نديد
زندگي يعني
لبهاي خشكيده تو
يعني تر بودن چشمهاي سوگوارت
اما مرگ را چه كنم
كه تر وخشك را با هم سوزانيد
با دست سلام مي كني
من در جوابت كوتاهي يك عمر خداحافظي را تكرار مي كنم.
از بس دمبالت گشتم
پرنده اي شدم
بدون دم وباله
گشتم وگشتم و تو هم
بادبادگي شده بودي
بدونه دم – باله
بهتر نبود ماهي مي شديم؟
اسمان در چشمهايت لنگر گرفت
و من به گل نشستم
چه بهانه ها خوبي داري براي دور بودن ازمن
به اندازه تمام اقيانوسها
و اما اينكه يك توضيح كوچك در مورد شعرهاي تقديمي به دوستانم
بايد خدمت شما عرض كنم. كه شعر هاي تقديمي من به دوستانم فقط مربوط به ذات اون شعر هست ودوستان من هيچ ربطي به محتواي متني ان ندارند
.
چه مادرانه مرد شده بودم
براي دختران تنها وحامله شهر
وچه معصوميت كودكانه اي مرا شوهر داده بود به آنها
كه قسمتي از وجود خودم را چسبيده به ديوارهاي رحمشان به دنيا نيامده
از پا در آورم
بي راه نمي گويم كه
مادرم دود مي كرد چشمهاي قرمز سيگارش را
مي فرستاد به هوا
آرزوي بادكنك سينه هايي كه پر مي شد از شير
من به نارسي رسي رسيدم
ومانند مرگ در شكم كردن جادها پيچيدم به دور خودم
به پسري كه در مسير عبور از دهليزهاي تاريك تنم
وا داده بود
به همين لخته هاي خون تن به بلوغ رسيده ات قسم
ريزش مي كنم از بدنت
تو هم كه سر در نمي اوري
از درجا زدن مرگ در جنين جن زده ام
از به دنياامدن زندگيم در اين قبر روباز
بين راهي
سرم درد مي كند
مي خواهم مثل جنينم زانوهايم را بغل بگيرم و
سقط شوم
روی صندلي دو نفره اتوبوس
مي خواهم برگردم به همانجايي كه كه شيرهاي نحورده مادرم را مك بزنند از سينه هاي شكل نگرفته ام
به سيگارهايي كه مادرم مي گيراند تا نگاهش پر بشور از قرمزي بلوغ چراغهاي دود گرفته اتوبوس
به بلوغي كه زندگيش را در بين ديوارهاي طبله كرده خانه داده بود به باد هوا
به مردي كه در من عميقا به اعتقاد زنده بودن هميشگي مرگ دست پيدا كرد
به موجودبي جنسيتي كه صداي مادرانه اي را در بين تركيدن كيسه متعلقاتش با گوشهاي بي پرده مي شنيد
به پسري كه روي صدايم از پا افتاد
ومن از گردنه رحم سقوط كردم
بايد مواظب خودم باشم
بچه هايم در راهند
چیزی نداشتیم برای گفتن
سکوت داشت بین ما حرف می زد
ابتدا گفتی :
واقعیتش باید از تو جدا شد
حالا هم که می گویی:
نمی توانم بدون توباشم واقعیتش
من می گویم:
بهتر نبود به جای من به واقیت بپیوندی؟!...
دِ........رَخت
می کـَنیم
اصلا سبزه بودن من چه ربطی تو دارد
باشد... هیچ کس نبیند که خودت را به من..
پیوند می زدی
ناخنهای بلندم را
از ديوار کوتاه انگشتانت چيدم
بلند بود
دستهای زن خيابانی مرگ برای فارغ کردنم از....
ريز ريز ريزش
ت ک ه
ت ک ه
ه ا ی
ک ا غ ذ م
از روی پل هوايی به خيابان
من که فعلا
از خجالت سرخی پوستهای خرمالو وسقوط از شاخه های روی ديوارشان
تمام تنم می لرزد و
ويار ناخن وگوشه کاغذ راجويدن
رهايم نمی کند
از آن بالا
افت به جانم انداختی تا بيفتم به روی ماشينهای
سرخ و قهوه ای ونارنجی واسفالت
وعدم توقف
رشد انگشتهای تو درون من
وتمام شدن ناخنهايم از خراشيده شدنشان به روی اسفالت
عجله ماشينها برا ی رساندن من به اولين واخرين فصل پاييز.
برامدگی شکم زمين
وريزش خرمالو ها به روی قبر
به اجرام مجرم معتقدم
به زن بودن گناه و فاحشگي مرد
شب اول قبر
ستاره هاي اويزان سقف اتاقم جشن گرفته اند
كور بودن اجاق قبري را كه در اغوشش مي رفتم.
چه شادي وحشتناكي
خبرت قبل از تولد،بي هواپشت پنجره اتفاق بيفتد.. كلماتت خفه شود
زنداني شده در حمامي كه رد خيس انگشتانت روي شيشه
براي غسل دادن به اسمان شب ِ پرشده ازستارهاي پرچم امريكا٭
سالك گرفته ام
بيماري كمتر نشان دادن سالم را
صورت مچاله شده ات طوري نشان مي داد
كه ديگر حتي بدرد شيشه پاك كردن هم نخوري
٭ازانجا كه مولف اين متن مرده است براي امرزشش پرچم امريكا را به اتش بكشيد٭
از وسط عكسهاي بچگي شكسته بودم
زمانيكه نطفه منظومه شعرهايم از بهم چسباندن تكه هاي روزنامه دور سرم
شکل میگرفت
روزهای تولد
سالنامه اي شده بودم پر ازصفحه هاي اتفاق
كه تنها هديه ام مجسمه ي زني بود كه ادم را ياد فرشته مرگ( البته از نوع شوهر دارش) مي انداخت.
اعتراف مي كنم قسم به جاذبه ات كه به زمين نپتني حال مي داد
با هيچ نامحرمي دست نداده ام چه برسد كه كساني
سنگهاي جو گير شده خود را به اتش بكشند
مراكه جوگيرچمشك زني
ازهم م ت لاشي شده بودم رانپرس.
هديه تولدم
دستمال٭ كردن ستاره هايي بود كه دست هيچكس به انها نمي رسيد.
٭پارچه اي كه با ان خانه ار در روزهاي تولد ومرگ تميز مي كنند، بصورتي كه حتي اشيا بي جان هم برايت چشمك مي زنند٭
روزنامه كيهان مرا به عنوان جرم مزاحم از صفحه حوادث پاك مي كرد.
با پوست انداختن شيطان بزرگ روي صورتم
‹‹مجسمه زني جسم مرد صاحبش را در خود كشيد٭››
تا اسم شرق را به نظرم عوض كنيد بگذاريدغرب،اسم كيهان را ستاره و سياهچاله را قبر
كه ستارهاي اويزان اتاقم را به جرم روشنگري از پشت شيشه هاي كثيف اتاقم بلعيده بودند.
٭در بر گرفته شده از كتاب مران مريخي- زنان ونوسي٭
خداي چيزهاي كوچك
پوست صورتم را انقدر كشيد كه نزديك بود اسمان از هم جر بخورد.
شايد در ادامه داستان ستاره هاي مصنوعي ِ اتاقم
به يك هفته شيشه پنچه كشيدن يا مثل من شعر نوشتن
محكوم شده باشي
مثل سياره اي که شهاب بارانش مشتري جمع مي كرد برايم
بعد از بيرون امدن از اغوش زمين
شده ام مجسمه ازادي٭
٭مجسمه اي كه بايد شكستش چون دو جنسي است و زن، مرد- نكير، منكر- تولد، مرگ – روز تولد،شب اول قبرو... را ازتشخيص نمي دهدو يكي مي داند
بی پدر ومادر-
تر از اين شعر تويی
نازل شده از انعقاد کلمه ای به نام نطفه
که از دست وزبانمان در رفته و
ريخته بروی پشت بام وشعر
مکانهايی که در انها اتفاقات زبانی....
شکل گرفته
بچه گربه ای که من بجای اخرين لباسهايت
صدايش را درمی اورم
حرف پشت حرف
به دنبال هم می افتيم
روی شيروانی داغ تن تو
بارانهای قابل کنترل می بارد
ببار - می خواهم بچه گربه ای برايت به دنيا بياورم
در کنار همين کلمات لخت تازه به دنيا پا گذاشته
نه رويم....
رويم که نمی شود
کسی اين شعر را ببيند
حتی مادرم
که لبالسهای زيرم را بی اجازه می شويد
وپدرم که سقفهای شيروانی را هر ساله اسفالت می کند
به يمن قدوم نورسيده...
گربه نوزاد من
بروی ديوار های نمناک بی ناموسی
ترکت می کنم تا حرامزاده گيت را ببرم
فکر کن اصلا
بی پدر
ومادر مرده ایش
و می دانی خودت را می کشی اخر
با دسته پریانی که باکرگی پدر را بوسیدند و کنار گذاشتند
دستخط پاره تنت بطور ناامید کننده ای بر شعرها هربارم
جان می گیرد
کسی که نیمه سرد افتاده اش به نیمه دیگر تجاوز می کرد
قسمم داد به جان دریام توی زندگی مثل اون حرومزاده
مرگ اتفاقا از من بیخود شده بود
اتفاقا از من
وقتی با تن لخت یه تیکه می زنی به اب، سينه مي لرزاني
بچه هام يكي يكي با هر موج از ابهايي كه به دريا مي ريزند، گرفته مي شوند
توي همان قايقي كه خبر مرگت براي خودت ساختي
نمي دانم چرا؟
داري توي جنوب از گرما عرق مي كني ولي
بندريا عين كسايي می رقصن كه انگار تو سيبري زندگي مي كنند.
من كه خودكار نداشتم! كي داره اين شعرو مي نويسه؟
اخر مرگ، مثل عشقبازي با تني مي مونه كه نمي توني لمسش كني، تن كسي كه
هنوز صداي نفس نفس زدنهاش روي تنم پارو مي زد
تا با خطوط بي رمق شانه هايت گرم مي گيريم
سينه هاي تو به شكل سر ماهيها انقدر مك زده شدند كه از هجوم خون، قهوه اي رنگ
به نظر مي رسد
خودكارم داره از خجالت قرمز مي نويسه
انقدر قايق ساخت و پاره كرد با وصيتنامه ها كه پريان جديد پسر به دنيا امدند.
پدر بودن به درد خوابيدن با لبهاي كالباسي رنگ و سينه هاي نوك انداخته ات مي خورد.
جاي بوسه هاش كلماتت را تور مي كرد
روي كاغذ
به رعشه هاي هيجان اور مي انداخت
خدايا چرا اين شعر هيچجور تموم نمي شه؟
آنقدر قايق ساخت با كاغذهاي آبي كه نزديك بود
چشمهاي تو را در خود غرق كند
ارتفاع موجها
سينه پريان جديد را نشانه مي گذاشت
بچه ها شو به سينه چسبونده بود و شير مي داد. اونا به جاي پا دم ماهي داشتن
انوقت پدر مانند قطب جنوب سرد شده بود، از بس
چند خط بالا رو وقت نكرده بود با قلم خط لب من بنويسه
بوسه هاي سرماخورده من سينه باطله شان را مچاله مي كرد
دختري كه مايل به پدر بود مانند رنگ سبز مايل به ابي دريا
كف كرده بود با قايقهايي كه از وصيتنامه هاي تو
نفس زير تني كه رنگ اسمان افتاده بود روش
بند مي امد
ابهاي تجاوز كرده با دريا
من اين شعرو با عرق تن سبزه دختراي بندر نوشتم بعد كه گرفتيش روي دريا ومعلوم ميشه چي
تعداد خطهای زیر چشمم داشت سر به خیابان می گذاشت
اگر از خدا نمی ترسیدم
زندگی یکبار مصرفم در عدالت بارش از اسمان
فراموش می شد
صدقه هایی که می دادم از هزار بلایی که سر ادم می اورد فقط هفتادتایش را رفع می کرد.
وقتی ان زن و مزد با وجود من لبهای هم را بوسیدند
مرده ها را بجای خدا می پرستیدم
مخصوصا مادر بزرگ که کوریش را برایم به ارث گذاشت
تا مراسم پرسه ام درست یک سطر بعد به پایان برسد
کاش این کلمات سر جایشان می تمرگیدند ..نه!
یا تاریخ انقضایشان/ رو به پایان
نمی توانستم بی تو باشم
پس نامت را شوهر دادم
به شبی که گیسهای سیاهش سپیدش را روی انگشتانم می تاراند
حسودی کردم
خدایا مرا ببخش
به جز مرگ و پولهای چسب زخم خورده از تو چیزی نمی فهمیدم
از صورت دختری که صورتش را شبیه فرشته هایت ارایش می کرد ومن می خواستم ببوسمش
اما مهم نبود
پوست صورتم از بس مچاله شد تا چشمهای دو دو زنم را را بگیرد
چروکید
بدون اینکه شکل خودت برگشته باشی به یکی از دستهای بیوه ام
چند شماره عینکم از خودم بزرگتر شد تا تنت را در گور بلرزانم
خدا قهرش بگیرد
از اینکه چرا رحمتش را برای قدم زدن با ما توی خیابان نفرستاد
هر چه بود زناشویی
ر اخر لبی بود که به جای باران از بوسه های تو تر
اما خب یک شاعر هیچوقت نباید از کسی بنویسد
که هر بار انگشتان بند امده اش را روی خیابان پهن می کرد
اميد
يه چشم بايد هميشه داخلش اشك باشه وگرنه مي سوزه !
يه دل بايد هميشه داخلش غم باشه وگرنه خيلي ساده مي شكنه !
يه لب بايد هميشه روش خنده باشه وگرنه خيلي زود پير ميشه !
يه كبوتر بايد هميشه عشق به پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه !
يه صورت بايد هميشه شاد باشه وگرنه به دل هيچكس نمي چسبه !
يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه مي ريزه !
يه قلب پاك ، بايد هميشه به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد مي شه !
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه خيلي خسته كننده و مثل يه كلاف
سردرگم ميشه !
اينجا هم يه جمله مينويسم خوب بهش فکر کنين :
( هر موقعه خداوند تو را به لب پرتگاهي برد به او اعتماد كن ، زيرا كه يا تو را
از پشت مي گيرد ، يا به تو پرواز كردن مي آموزد . )
نظرتون چيه ؟؟
موفق باشين
پاريس ـ 1996
مرسی که اومدی خونه ی من.امیدوارم بازم بیای![]()
یه فالگیر لبنانی رو می شناختم که می گفت جوری توی این دنیا زندگی کن که
وقتی رفتی همه بگن جاش خالی...!
بهترین آرزوها رو برات میکنم برای تو دوست خوبم!
بازم بهم سر بزن.خونه ی من خیلی کوچیکه ولی جای دل بزرگ تو رو داره.
این وب لاگ رو تقدیم می کنم به اتفاق ناب زندگیم و غزلم...
م.ر
شهریار کوچولو گفت:
-اخترک
من چیز چندان جالبی ندارد.آخر خیلی کوچک است.سه تا آتش فشان دارم که دوتاش فعال استیکیش خاموش اما خب دیگرآدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافی دان هم گفت: -آدم چه میداند چه پیش می آید
-یک گل هم دارم
-نه نه ما دیگر گلها را نمی نویسیم
-چرا؟ گل که زیباتر است
-برای اینکه گلها فانی اند...