بانو!
بانو !
بانو جان!
با توام بانو!
.
.
.
.
بگذریم!
هزار سال اگر شود غیبت کبرایم
فقط
لاله است که سراغی بگیرد
لاله ی عزیز
محتاجم(معنای وسیع کلمه) به دعایت
لطفا
آخرین پرنده را تشیع می کنند
تابوت کوچکی بر دوش نهاده اند
دعا می خوانند
پیراهن سیاهم را می پوشم
پنجره را باز می کنم
انگشت به آسمان می برم و
فاتحه می خوانم
فقط یک دستمالی ساده است.
شما که حاضر نشدید یک بوس کوچولو به من بدهید شما که خیلی نازید شما بیشتر از این حرف ها .. شما ...
برای شما که کاری ندارد خانم عزیز نترسید!
این فقط، یک دستمالی ساده است.
تا از سازما ن های سرکوب گر شکایت کند...
خدا به زیر عرش آسمانی اش نظر فکند و گفت:
((فرزندم!
محکم بسته ای در را؟))
که تو کیسه ی زباله یی در دست داشتی
و در خیابانی خاکستری و مه آلود و خلوت
به دنبال ماشین آشغال بری می دویدی!
من در آن لحظه
از لا به لای آشغال ها تو را نگاه می کردم
و با یک چشم!
هق هق می خندیدم!
حتا هوا را بسته بندی کرده بودی
و سهم هر روز مرا
در کمد گذاشته بودی
همیشه به فکر من بودی
امیر رضا ناصری
پ.ن: مهندس علی فلاح